دیشب خواب دیدم . یه خواب عجیب , خوابی که از هزاران کابوس برام دردناک تر بود. میدونم که تا به حال اینقدر تو خواب گریه نکرده بودم, طوری گریه می کردم که از مرد بودنم احساس شرمندگی بهم دست داده بود.
برگشته بودم به روزای اول آشناییمون ... چه لذتی داشت خدا .... انگار تمام روحمون از اعماق جسممون مکش می شد و می رفتیم یه جای بکر و سبز , نمی فهمیدیم چند ساعت میگذره که با همیم فقط دعا می کردیم تموم نشه ... حتی از زور ناراحتی وقت خداحافظی به هم سلام می کردیم. برگشته بودم به اون دوران و داشتم از ته دل می خندیدم. انگار چند سالی بود که اینطور نخندیده بودم که یهو انگار یادم اومد که من در آینده ام و همه این خوشی ها تموم میشه............................. وای وای نمی تونم بگم . در لغت نمی گنجه که تا چه حد شکستم.... دلم می خواست بمیرم و اینقدر زجر نکشم.از دور به خودم نهیب می زدم که نخند. بس کن. هرچه فریاد می زدم کسی صدامو نمی شنید. خیلی گریه کردم. شاید کسی این حرفا رو نفهمه ... شاید کسی نفهمه که چقدر سخته وقتی بفهمی باید بهای هم خوابی با عشقت رو بپردازی... شاید یه روز اگه کسی می گفت حتی عشق هم خریدنیه من پوزخندی می زدم به کوتاه فکریش .... ولی به خداوند بزرگ سوگند که اینطوریه . حالا باید به کسایی بخندم که ادعا می کنند عاشقند و مادیات , کار , خونه و ماشین براشون مهم نیست.
قصه ی جدایی ما آدما... قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق قصه ی سادگی گمشدمون