نویسنده :
Cloudy man - ساعت ۱۱:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩

یکی از دوستانم سالها پیش می گفت " بزرگترین تفریح من خوابیدنه ای کاش میتونستم بیشتر از این بخوابم "
چشاش همیشه پف داشت. و کمتر حرف می زد اسمشو گذاشته بودیم شلمان.
همیشه از خودم می پرسیدم چطوری یه نفر می تونه اینقدر شیفته خوابیدن باشه. زندگیش پس چی میشه مگه میشه اینقدر عاشق خوابیدن بود؟...
حالا بعد از چند سال مدتیه که آرزوم این شده بیشتر بخوابم , تا سرمو میذارم رو بالش خوابم ببره و تا لنگ ظهر و یا بعد از ظهر بخوابم... خواب خیلی نعمت خوبیه چرا من اینقدر دیر اینو فهمیدم...
وقتی کاری از دستت بر نمی آد و این تقدیر که حکم می کنه به نابودی آرزو هات...
خواب چه لذتی داره رفیق
نویسنده :
Cloudy man - ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥

تو با دلتنگی های من
تو با این جاده هم دستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر می کنم هستی...
نویسنده :
Cloudy man - ساعت ۱٠:٢٢ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳

شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مردن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دل تنگی ما گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره لج بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من