سرانجام آمدی ای فصل غم انگیز خاطره ای فصل رویاهای بر باد رفته ای حس غریب. بوی تو ،نسیم غم انگیز کوچه های خلوت غروب است رنگ تو ،برگ های خشکیست که لرزان از شاخه های خشک فرو می افتد صدایت ،همهمه ی گنگ و آرامیست که از گام های عاشقی و یا پیری برمی آید و گاه های و هوی کودکانیست که از مدرسه بر می گردند. و حس تو ،تودرتو ترین دالانیست که در دلهای هر یک از آدمها به مقصدی نا معلوم امتداد دارد. دالانی که برای من از خونه باغ آقا جون خدا بیامرزشروع میشه ،از کوچه پس کوچه های خونه ی قدیمی مادر می گذره با دلواپسی های دوران تحصیلم ادامه پیدا می کنه تا می رسه به سالهای آخر دبیرستان روزای پاییزی که هر روزش برام یه حس نو داشت ،دلتنگی هایی که با خوندن رمان پنجره به اوج می رسید و اردوهای تابستونی که تو هر کدومش عاشق یکی می شدم و بعد با اومدن پاییز سیاوش وسیاوش و ابی و داریوش .... وایستگاه اتوبوس مدرسه و .... وخدمت با همه ی غربتش اونم وقتی پاییز درختای پادگان رو عاشق می کرد.... تا رسید به روزهای اوج من روز هایی که با معشوقه ام در پارک قدم می زدیم آرام آرام و می گفتیم ساعتها و هیچ کس را نمی دیدیم من همه تو بودم ساعت های انتظار زنگ آخرتو ...چه شیرین بود وساده... و حالا ؛ در این روزهای آلوده به تکرار؛ دوباره بوی پاییز می وزد به مشامم ، آنقدر سرد نیست که بلرزم اما می لرزم . چشمانم سو می کشد و به فکر می روم و می دانم که به تو نزدیک تر می شوم.