نویسنده :
Cloudy man - ساعت ۱:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱

فرشته را ندا آمده بود تا به زمين رود و مسافري را به ملكوت رساند
اما دربين راه اهريمن نابكاراو را در هم كوبيد و بالهايش را شكست
و آن مسافر مردي بود تنها از ديار غربت كه نوري در دلش نويد مي داد: زنهار كه وقت سفر نزديك است
اما غافل از آنكه راهبر او وامانده...
سالها در پي هم مي گذشت و فرشته افتان و خيزان به راهش ادامه مي داد تا شايد خود را به مرد برساند و اين درد بالهاي شكسته اش نبود كه اشك از گونه اش روان مي ساخت بلكه حس غريب انتظار مرد بود كه جگرش را مي سوزاند. انتظاري كه سرانجامش در دستان نا توان او بود.
***
و او رسيد ، وقتي كه مرد ديگر اجازه رفتن به ملكوت رانداشت...