شیشه خیس

 
نویسنده : Cloudy man - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩
 

يادمه اولين دست نوشته ام اين طور بود :

ترس گفتن خداحافظ بهم جرات نمی ده که بگم سلام

و حالا بعد از دو سال خاطره دو سال سراسر فراز و نشيب دو سالی که شايد ديگه مثل شو تو زندگيم نداشته باشم . اومدم که بگم آره اين رسم زندگيه .. حداقل واسه من اينطوريه که از هر چی بترسی عاقبت به سرت می آد ....

الان اون روز اولی رو که داشتم با شور و شوق خاصی اولين متن اين وبلاگ رو می نوشتم خيلی واضح جلوی چشامه روزای عاشقی روزای رسول حسين عباس روزای بهناز روزای دلتنگی روزای خوشحالی .... نمی دونم چه طوری می نويسم چون اشک تو چشام حلقه زده و بغض غريبی گلومو فشار می ده ...

آره تموم شد . به همين راحتی...

و مطمئنم که خيلی چيزای ديگه هم تو زندگيم داره تموم می شه ....

اين وبلاگ باعث شد متن هايی رو از وبلاگ های دوستان بخونم که تا آخر عمر يادم می مونه از همشون به خاطر کوتاهی های احتماليم معذرت می خوام و اميدوارم منو حلال کنن....

خوب ديگه انگار وقتم تمومه ...

بدرود

خداحافظ