بوی عيدی
بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی
وسط سفره نو
بوی ياس
جانماز
ترمه مادر بزرگ...
لوکه شده بود و می لرزيد،قطره های بارون که روی صورتش افتاد از خواب پروندش. ضربان قلبش يهو تند شد ،احساس کرد داغ شده ،ديگه حتی فرصت نبود از قناری خبر بگيره. هوا کاملا ابری بود ،ابری تيره که دريافتن زمان رو مشکل کرده بود ؛ ولی می شد حدس زد که گرگ و ميش صبحه . بدو بدو به طرف ساحل حرکت کرد و همونطور که می دويد حس ميکرد اتفاق بدی داره می افته و وقتی که نفس زنان رسيد به ساحل و جای خالی قايق چوبی شو ديد ايستاد و گريه کرد آروم و بی صدا ؛ اشک هايی که از چشماش می چکيد به سختی از بارونی که حالا شديد تر شده بود و همه وجودشو خيس کرده بود قابل تشخيص بود حالا کم کم بايد باورش ميشد که از اين به بعد بايد با ياد اون قايق زندگی کنه .فکر ساختن يه قايق ديگه عذابش می داد، آخه اون چيزی که از دست داده بود فقط يه تکه چوب معمولی نبود ؛ چه درد دلها، چه اميدواريها........
اصلا بارونی رو حس نمی کرد. آشوبی که بارون اطرافش راه انداخته بوددر مقابل آشوبی که تو قلبش بر پا بود قابل مقايسه نبود.ناخود آگاه به طرف لونه قناری راه افتاد آخه اونجا می تونست بلند بلند گريه کنه و هر چی می خواست درد دل. شايد دل قناری اون اتفاق رو ايجاد کرده بود ولی او می دونست همش تقصير خودشه. بايد عقلشو بيشتر به کار می انداخت نه که دلشو ؛ بايد قايق رو يه جايی می بست!!!
ولی به هر حال الان فقط می خواست درد دل کنه و يکی رو ببينه . از دور که چشمش به درخت قناری افتاد دلش آروم گرفت ولی تعجب کرد که چرا قناری به استقبالش نيومد . شايد به خاطر بارون بود، شايد خوابه، شايد...
پای درخت که رسيد ديگه خيلی نگران شده بود .همه بدنش می لرزيد ،خيلی مضطرب بود ،با زحمت دستشو به لونه پرنده رسوند و داخل لونه چرخوند ؛ يهو دستش به جسم گرمی خورد، آره؛ خودش بود ، ولی وقتی بيرونش آورد ديگه نتونست طاقت بياره پاهاش سست شد و افتاد تکيه داد به درخت و های های گريست اونقدر که بی حس شد. اونقدر که بارون خجالت زده شد .کمی نشست و بال و پر قناری رو بوسيد و بعد بلند شد و رفت به بلند ترين قله جزيره ، جايی که از اونجا همه جا ديده می شد ؛ بارون هر لحظه شديد تر و مه هوا بيشتر می شد .
وقتی رسيد بالا ديگه زير پاشو نمی ديد همه جزيره زير مه بود .
ايستاد و از ته دل داد کشيد و هر اونچه توی دلش بود همصدا با رعد فرياد زد ؛ بعد آروم نشست و باز به فکر فرو رفت...


اين روزا ديگه زمستون داره آخرين نيرويی که تو وجودش داره بهمه نشون ميده.
مثل يه قهرمان اسطوره ای که تا آخرين نفس در مقابل مرگ می ايستد و از پا نمی افتد. اين روزها وقتی به آسمون نگاه می کنم و ابرای سياه رو می بينم که يهو ازهم مپاشند وخورشيد از لابلای آنها خود نمايی ميکنه از ته دل دوست دارم ميتونستم به کمک ابرها برم و دوباره روی خورشيد رو بپوشونم درست همون احساسی که موقع ديدن يه فيلم وقتی که قهرمان زخمی رو به نامردی از پشت خنجر می زنن ولی او در اوج ناتوانی دوباره برميخيزد و می جنگد.... تنها کاری که ازم بر مياد اينه که برای روحيه دادن بهش؛ خودمو جم کنم ، يقه کاپشنمو بدم بالا، و محکم ها کنم تا بخار ناچيز دهانمو زياد جلوه بدم و بهش نشون بدم که با او هستم .
ولی با همه اين حرفا بايد باورکرد که اين نفس های آخر زمستونه ديگه لشگر بهار تقريبا همه جا رو فتح کرده همه جا ؛ از شاخ و برگ درختا گرفته تا کنار جويها.
زمستون ؛ ای فصل خاطرات سرد، ای فصل عاشقای پر درد ،ای فصل کوچه های خلوت برفی و بارونی ،ای سراسر تنهايی و دلتنگی
خداحافظ
ديار من آن سوی زمستان است.
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
چشمش که بر نخستين پرده طلايی روز افتاد
از وحشت آب شد
و من تنها شدم.
چشمک افق ها چه فريب ها که به نگاهم نياويخت!
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها که نشانم نداد!
آمدم تا تو را بويم،
و تو: گياه تلخ افسونی!
به پاس اين همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آميختی،
به پاس اين همه راهی که آمدم... !؟
اونقدرخسته بود که یهو ولو شد روی کاهها ،طاق باز درازکشيدو دستاشو گذاشت زير سرش و زل زد به آسمون باخودش فکرکردکه "بعدازمدتهااين اولين شبيه که اينقدراميدوارانه فکر می کنه و ته دلش خوشحاله" شايداگه اين موضوع پيش نمی اومد و موفقيت آميز نمی بود حس خوشحالی رو فراموش می کرد. ستاره ها اونقدر شفاف می درخشيدن که گويی برای گرفتنشون يه دست دراز کردن لازم بود ؛ نور ماه سايه های کمرنگی از شاخ و برگ درختها ايجاد کرده بود که او رو ياد سايه شاخه های درخت بيد بزرگ جلوی خونه انداخت ، وقتی تو اتاق خواب روی تخت دراز می کشيد، همه برقا رو خاموش می کرد و زل می زد به نور ماه که از لابلای شاخ و برگای بيد روی سر و صورتش می ريخت.... آخ يعنی ميشدبرگشت، برگشت به اون روزا برگشت به آسايش و جدا از اين سکوت مرگبار و تنهايی و حشتناک...... و باز نا خود آگاه برای هزارمين بارخاطره اون شب لعنتی رو بياد آورد که فارغ از اونهمه حادثه وقتی به هوش اومد خودشو رو شنهای ساحل اين جزيره ديد و به قدری سردش بود که تا صبح فقط می لرزيد و تا در اومدن آفتاب لحظه شماری می کرد و تازه از اون روز فهميد که تنهاترين شده و هيچ کی باهاش نيست . ولی نه ؛" فردا ديگه همه چيز تموم می شه اين يه ريسکه ديگه يا ميشه يا نمی شه . من که ديگه طاقتشو ندارم بايد يه کاری بکنم ..."اين ها کلماتی بود که مدام در ذهنش چرخ می خورد و می انديشيد که امکان نداره نشه آخه حساب همه چی رو کرده بود .
به ياد آورد که با اون يه تکه چوب چقدر درد دل کرده بود حتی با اون قناری هم اينقدر صحبت نکرده بود. يعنی فردا از همه خاطراتی که تو اين جزيره داشت جدا می شد؟ و در همين افکار خوابش برد.
اگر دين نداريدلااقل
آزاده
باشيد
تو محله مون يه خونواده ای زندگی ميکنن که ۲ تا پسر دارن ماشاا... يکی از يکی سالم تر و صد البته صالح تر.يکيشون کبوتر بازه وسبيلاش تا بنا گوشش٬ هر وقت که هر کدوم از اهل محل از خونشون بيرون ميان تا سر کوچه بدرقشون ميکنه هر چند ساعت يه بار هم يه ماشين فلان مدل و فلان رنگ که يکی شيشه هاش دوديه يکی شاسيشو خوابونده يکی... جلوی پاش ترمز ميزنن و بعد يه چند تا دست از تو ماشين مياد بيرون و يا برعکس و هيچ کی هم نميدونه فلسفه اين حرکات موزون چيه
يکی ديگشونم پسر بهتريه قابل تعريف نيست ولی همون وجنات برادر بزرگ گرامی شونو دارن علاوه بر اينکه اگه مجالی باشه و اوضاع رو مساعد ببينن ؛ خدا حفظشون کنه يه متلکی هم به دختر مردم ميگن.
خلاصه از وجنات اين دو بزرگوار هر چی بگم کم گفتم.
امروز ظهر موقعی که راه افتادم بيام اينجا اخوی بزرگشونو ديدم که گويا سر پست هميشگی شون هستن و دارن محله رو می پان که يه موقع پای اجنبی اونجا باز نشه.... همونطور که بهش نزديک ميشدم يه موضوعی نظرمو جلب کرد ايشون گويا به حرمت ماه محرم و به عزای سيدالشهدا سبيلهای گرانقدرشونو اصلاح نفرموده بودن؛ يه پيرهن مشکی تنشون کرده بودن ،يه حمايل مشکی هم انداخته بودن جلوشون که روش با خط درشت و سبز رنگ نوشته شده بود:” يا سيدالشهدا“
تازه اون موقع فهميدم معنی غريبی امامان ما چيه.
و باز ناخودآگاه اونايی رو ياد کردم که اين روزا ميرن کربلا و حالا جدا از اينکه کی هستن و با چه وضعی ميرن زيارت وقتی بر می گردن با يه حالت منقلب کننده ای ميگن:” خدا رو شکر اونجا غلغله اس .آقا ديگه غريب نيست.“؟؟؟؟؟

برای تو
وقتيکه در آخرين لحظات به او خيره شدی و حس کردی او بدون توجه به تو حتی رو شو هم به طرفت برنمی گردوند و بعد بغضی سنگين گويی می خواست خفت کنه ؛ وقتی که تمام اونچه تو ذهنت مجسم ميکردی و حس هايی که فکر می کردی او نسبت به تو و تو نسبت به او داری رو پوچ و خراب شده می ديدی ..........
اين رو بايد می دونستی که روزی هم حتما کسی تو رو عاجزانه در حسرت يک نيم نگاه می نگريست و تو نمی فهميدی .تو ی سنگ دل ؛ و او خيره به تو ماند و تا دور دست ها تو رو نگاه ميکرد و قطره اشکی از گوشه چشمش به نشونه تسليم فرو غلتيد و افتاد و حالا اين اشک او بود که از تو انتقام ميگرفت.
من و دلتنگ
و اين شيشه خيس
مينويسم و فضا
می نويسم
و دو ديوار
و
چندين گنجشک...